تابستان سال 1382 بود .يك سال به اتمام دانشگاه داشتم . سه چهار واحدي ترم تابستاني برداشته بودم . از خانه عازم دانشگاه شدم ( سرشار از شور و حال جواني بودم ،هيچ غم و غصه اي نداشتم فكرو ذكرم فقط اين بود كه فارغ تحصيل بشم و سريع جذب آموزش پرورش بشم ، اصلاً به اينكه هزينه دانشگاه از كجا مياد و اينكه مادر بيچاره ام با چه زحمتي اين پول را فراهم ميكرد فكر نمي كردم ، آخه من در سنين بچگي پدرم رو سر يه تصادف از دست دادم ، نه اينكه اصلاً برام مهم نبود كه هزينه دانشگا از كجا مياد برام مهم بود اما زيا بهش فكر نمي كردم ) به شهري كه درآن تحصيل مي كردم ( ملاير ) رسيدم ، به خانه ي دانشجويي رفتم ، خانه دو طبقه اي بود كه من و سه هم اطاقي ديگر در طبقه دوم با هم روزو شب ميكرديم جواني بودو كله شقي ، بگذريم وارد خانه شدم كسي نبود حتي بچه هاي طبقه اول  هم به شهر و ديار خودشون رفته بودند و خانه خالي بود، وقتي در اطاق را باز كردم  يه حس غريبي بهم دست داد آخه كسي نبود همه ي بچه ها به شهر خودشون رفته بودند سكوت غريبي همه ي خانه را فرا گرفته بود ، وسايلمو زمين گذاشتم  ، بنا به عادت هميشگي نه اينكه من به تماشاكردن تلوزيون و گوش دادن آهنگ وبازي كردن با اتاري علاقه داشتم به سراغ تلوزيون رفتم خواستم تلوزيون را روشن كنم يهوديدم ، اي دل غافل، متوجه شدم كه دستگاه سيدي  نيستش اينور اونورو بگرد هيچ اثري از سيدي (CD ) نبود ، پيش خودم فكر كردم شايد يكي از بچه ها با خودش برده باشه اما يهو اتفاقي را كه هفته قبلش برام افتاده بود تو ذهنم مرور شد ،آخه هفته قبل كه اومده بودم ديدم كه يك سري از نوار هاي سيدي نيستن ، شكم تبديل به يقيين شد كه دزد كار خودشو كرده ، رفتم اطاق جلويي رو يه نگاه كردم ديدم تيكه ازشيشه ي  پنجره كنار قفل پنجره به انداره اي كه  يه دست از اون رد بشه شكسته بود ، آره درست فكر ميكردم ، دوسه جايي رو زنگ زدم كه سر نخي پيدا كنم اما چيزي دستگيرم نشد، به دوسه نفري شك كرده بودم ، هركي بود ازآشناها بود چون اولاً دفعه اول چند تا نوار كش رفته بود و ثانيا دفعه دوم فقط دستگاه سيدي رو برداشته بود و چيز ديگه اي رو با خودش نبرده بود ، خلاصه از اين كه بگذريم ، من اولين جلسات كلاسهاي ترم تابستونيمو گذراندم كا برادر بزرگترم كه به زيارت كربلاي معلا رفته فود خبرش رسيد كه داره بر ميگرده  ،براي پيش باز همون روز لوازم و وسايلمو برداشتم و راهي خونه مادي شدم ، به ترمينال رفتم نزديكهاي ظهر بود ، چهار يا پنج ماهي ميشد كه مسير ملاير تا شهر ما تغيير كرده بود بايستي براي رفتن به شرمان از نهاوند مي رفتيم من هم چون پول زيادي همراهم نداشتم بايستي از مسير اولي ميرفتم تا پولم كم نمي آمد يعني بايستي باماشين هاي ملاير قلعه قباد و بعد قلعه قباد نورآباد مي رفتم ، خلاصه يك ساعتي رو اين اتوبوس اون اوتوبوس ، اين سواري واون سواري رو پرسوجو كردم ، اما همه ي اونها ميگفتند كه مسيرشون از نهاوند است ، تااينكه يه سواري حاضر شد كه  مسير قلعه قباد به نهاوند بره ، من سوار ماشين شدم ، ماشين تكميل شد ، راننده راه افتاد  دوكيلومتري از سفرمون نگذشته بود كه راننده وارد مسير نهاوند شد يعني وارد مسير جديد شد من كه ديدم راننده از مسير قلعه قباد نرفت به راننده اعتراض كردم  ، به راننده گفتم مگه شما نگفتيد كه از مسير قلعه قباد ميريد  پس چرا مسير خودتوتغييير داديد، خلاصه خيلي ناراحت شدم ، بين من و راننده بگو مگو درگرفت ، راننده گفت كه سه تاي مسافر ديگه عجله دارند و بايستي زود به نهاوند برسن براي همين بايد از مسير نهاوند برم ، ممنم گفتم پس چرا به من گفتي كه از قلعه قباد ميري  حالا من  از كجا ماشين نورآباد گير بيارم ، راننده گفت ناراحت نباش تو ترمينال نهاوند سواري نورآباد زياده ، خلاصه بعد از چند دقيقه اي بگو مگو به راننده گفتم اگه تو ترمينال ماشين نورآباد نباشه  بايستي منو به قلعه قباد كه تقريباً 10 يا 12 كيلومتري با نهاوند فاصله داشت برسونه راننده  بظاهر قبول كرد و به مسير خودش به سمت نهاوند ادامه داد. بعد از حدوداً 45 دقيقه اي به نهاوند رسيديم، از ماشين پياده شدم ، يه نگاهي به جايگا ماشين نورآباد انداختم ، هيچ خبري از ماشين هاي خطي نبود ، اعصابم بهم ريخت ، رفتم سراغ راننده ، به راننده گفتم ديدي ماشين نيست حالا بايستي منو به قلعه قباد برسوني ، راننده زد زير حرفش ، منم شروع كردم به بدو بيرا گفتن به راننده و هرچي ملايريه ، همينكه داشتم خودخوري ميكردم چشمم به يه خانم افتاد كه دست دوتا دختر بچه كه حدودا 3 يا 4 سالشون بود افتاد ، اون خانم تا من بهش زل زدم همراه با يه لبخند اروم  سرش رو پائيين انداخت ، منم يهو ديگه ساكت شدم ، چند دقيقه اي كه گذشت يه آدم نسبتاً چاق با مو هاي طلايي اومد كه اون هم عازم نور آباد بود، صر صحبت و با اون آقا شروع كردم ، كه آيا ماشين بگيريم يا نه كه همون راننده ي ملايري اومد و كفت نفري 2000 تومان بديد كه ببرمتون ، كرايه تا نورآباد نفري 1000 تومان بود ، من راضي نبودم چون اولاً اون يبار دبه در آورده بود و ثانياً جز يه 1000 تومان پول ديگه اي همرام نبود ، يهو اون خانم همراه اون دو دختر كچلو جلو اومد و گفت اگه شما مياييد ايبي نداره من هرچي پول كم اومد رو حساب ميكنم سوار شيد كه راه بيافتيم ، اون خانم همراه اون دو تا دختر جلو نشست ، من و اون اقا هم عقب نشستيم همين كه راننده آماده حركت شد و خواست كه راه بيافته ، يه صدايي اومد كه ميگفت سواري نورآباد اومد ، در همين حين بود كه( و من هم  از خدا خواسته) سريع از ماشين اون ملايري پياده شدم و سوار ماشين شهر خودمون شدم ، اون خان و اون آقاهم پياده شدند ، راننده نورآباد چون ما سه نفر بوديم وايساد كه نفر ديگه بياد ، دوباره اون خانم گفت كه من اون نفر ديگه رو حساب ميكنم سوار شيد كه بريم ، اون آقاي مو طلايي گفت براي اينكه اوين خانم با بچه ها راحت باشند بهتره صندلي عقب بشينه ، اون آقا جلو نشست من و اون بچه ها و خانم عقب نشستيم ، اون خانم بچه هارو بين من و خودش گذاشت.آقاي راننده راه افتاد ، خلاصه به قول قديما كه ميگن حرف زده راه را كوتاه ميكه ، من و اون اقا و اقاي راننده شروع كرديم به صحبت كردن ، خلاصه ازملاي و ملايري ها واينكه چطور آدمهايي هستن ، ودر مورد اتفاقهاي كه براي من افتاده بود و ازجمله در مورد مال دزدبرده من و غيره  .........صحبت كرديم ، 20يا25 دقيقه اي گذشت ، 5 كيلومت بعد از محلي بنام (( ورازاونه)) كنار جاده سمت راست مغازه كوچكي بود كه روبروي اون استخر پرورش ماهي بود ، اونجا ماشين توقف كرد ، اون خانم پياده شد ، من كه پولي همراهم نداشتم همون تو ماشين موندم ، چند دقيقه كه گذشت اون خانم با بچه ها برگشت و سوار ماشين شدند ، ماشين بعد راه خودش ادامه داد ، اون خانم از اون تنقلاتي ،،پفك،آبميوه و پسته ،،به بچه ها داد و به من هم تعارف كرد من اول رد كردم اما دوباره كه اسرار كرد من چنتايي از پسته برداشتم ، يكي از دختر بچه ها كه رنگ پوستش گندمي بود و چشم هاي روشن و مايل به آبي داشت به حالتي كه تعصب بكشه ناراحت شد و نگاهي باحالت عصباني و همراه شرم به من كرد و خودشو به سمت اون خانم كشيد ،اون يكي دختر بچه ي سبز گونه ي بانمكي بود  با چشم هاي درشت مشكي ،مخلصه من از بابت اون تنقلات از اون خانم تشكر كردم ،اون خانم شروع كرد به خوردن پفك اين عمل اون منو ياد خاله ام انداخت آخه خاله من عاشق پفك بود در اون لحظه تمام خاطرات و رفتار خاله ام از جمله مهرباني هاش و آروم بودنش و اينكه آزارش حتي به يك مورچه هم نميرسيد و آروم حرفزدن هاش براي چند لحظه توي ذهنم تداعي شد يه حالت عجيبي بهم دست داد ، اون موقع جوان بودم و تعصبي و بنا به شايعاتي كه درمورد ازدواج دختر هاي نورابادي با پير و پاتالهاي ملايري شنيده بودم از روي تعصب و نفرتي كه از اونها داشتم يهو به اون خانم گفتم كه شما با ملايريها ازدواج كرديد ، اون خانم با لبخندي آرام و با چشماني روشن كه تا اون لحظه كاملاً و بصورت دقيق به چهره ي اون نگاه نكرده بودم فوراً به من جواب داد : خدا نكنه چرا اينو ميگي ، بهش گفتم پس اين دو تا بچه مگه مال شما نيستن ، جواب داد : نه  اينها يكيشون مال خواهرمه كه خونش تو نوراباده و اون يكي ،،كه چشم هاي آبيي داشت،، دختر خواهرمه كه تو نهاونده و با خودم اوردم كه چند روزي پيش ما بمونه ،بهش گفتم پس نهاون چكار ميكني ، جواب داد اومدم به خواهرم سربزنم و دنبال وام باشگاه اومدم ،بهش گفتم وام باشگا ه از كدوم با نك ميخواي بگيري ، جواب داد از بانك ملي نوراباد ،من هم هم بنا به دلايلي كه نداشتم و فقط از سر اينكه بگم كاري از دستم بر مياد به اون خانم گفتم من تو بانك ملي آشنا دارم ، بعد به اون خانم گفتم مگه كارتون چي ، جواب داد من مربي باشگاه هستم ، تا اينو شنيدم بهش گفتم پس خواهر منو مي شناسي ، آخه اونم باشگاه ميره ، ورزش كاراته كارميكنه و بعضي مواقع هم بدن سازي ، گفت اسمش كيه ، جواب دادم : فلاني....، جواب داد ميشناسمش ، بعد دوباره چند دقيقه اي سكوتي عميق بين ما دونفر حاكم شد در اين حين دوتا دختر بچه هاي كوچلو يبار منو با تعجب و همراه تعصب كودكانه و اينكه پيش خودشون چي فكر ميكردند ،،، كه چرا اينها دو غريبه باهم صحبت ميكنند و خودخوري هاي كودكانه اي كه ميكردند ، البته اون دختر كوچلوي چشم آبي كه توچشماش و صورتش همه چيز بيشتر نمايان بود بيشتر خودخوري ميكرد و اين احساوسو ميكردم كه اون هر لحظه ميخواد دادبزنه و بگه ديگه بسه چه لزومي داره كه شما دوتا غريبه با هم حرف مي زنيد؟! كه يه چيزي نمي گذاشت و جلوي گفتن اون جمله رو ازش مي گرفت،،، نگاه ميكردنند كه اون خانم گفت مگه تو ازدواج نكردي ، جواب دادم: اي بابا كي تو اين دوره زمونه به يه آم بيكار كه هنوز خرجي شو از خوانوادش ميگيره ميده ، تا اينو گفتم اون خانم چادورشو رو صورتش كشيد و رو به شيشه ي پنجره ي ماشين كرد واينجور به نظر ميرسيد كه از گفته ي من شرم كنه يا اينكه زير چادرش داشت به آرومي به حرف من ميخنديد چند ثانيه اي رو سرش رو پائين انداخت ، بعد دوباره صورتش رو از زير چادر بيرون آورد و  به جلو و مسير جاده كه تقريباً 10كيلومتري از اون باقي مونده بود زل زده بو د، نمي دونستم كه داره به چي فكر ميكنه ، ولي دائم يه فكري تو ذهنم بود كه آزارم ميداد ، يه حسي مثل اين كه ،،،وقت تنگه ، فرصت رو از دست نده ، شمارتو بهش بده .......،،كه يهو راهش به كلم رسيد و سر زبونم همون لحظه جاري شد و گفتم : اين شماره خواهرمه اگه تو گرفتن وام به مشكلي برخوردي با من تماس بگير خانم فلاني (( راستي نگفتم اون خانم توي صحبت هاش گفت كه مربي باشگاه است و اسم فاميلش فلاني و من هم گفتم كه مادرم مستخدم مدرسه است و اسم مادرم خانم فلاني و اسم فاميل من آقاي فلاني است  )) ديگه وارد ورودي شهر شديم فقط اين به ذهنم رسيد كه تا دير نشده شماررو بهش بدم كه همين طور هم شد. از اينكه اون خانم كسري پول كرايه رو حساب كرد تشكر كردم كردم و خداحافظي كردم ، به خونه رسيدم تقريباً نزديكهاي ساعت سه يا چهار بعدالظهر بود ، همه تو تدارك ديدن و اماده كردن سازو برگ مراسم پيشباز وزيارت قبولي برادرم بودند كه فردا مي خواست بياد ، برادرم با كاروان رفته بودند اغلب همسفرهاش از  آشناها بودند چونكه شهر ما زياد بزرگ نبود و اغلب بخاطر جمعيت كمي كه حدوداًشامل 120يا 130 هزارنفري ميشد واينكه شامل چند طايفه ميشد وهنوز داراي همون فرهنگ عشيره اي و طايفه اي بودن و تازه  به آرامي داشت دچارآداب و رسوم شهر نشيني مي شد تا حد كثيري همديگر را مي شناختند . فرداي اون روز رسيد ، نزديكهاي ساعت 10 صبح بود كه تلفن خونمون زنگ خورد ، يكي از اعضاي خانواده گوشي را برداشت ، يادم نبود كي بود و چون اين قضيه براي من تموم شده بود انتظار اين را نداشتم كه پشت خط كسي باشه كه با من كار داشته با شه در اين موقع بود كه منو صدا زدند كه يه خانم با شما كار داره ، من سريع دويدهم و گوشي رو برداشتم  سلام احوالپرسي كردم تا صداشو شنيدم حدس زدم كه همون خانم باشه ، بعد از تيكه پاره كردن تعارف و احوالپرسي اون خانم گفت قرض از مزاحمت اين بود كه ، آقاي فلاني يادت مياد كه ديروز تو ماشين گفتيد كي به يه جوون بيكار و بي پول زن ميده ، منم گفتم كه چرا اين حرفو ميزني مگه شما چتونه ، جوون به اين خوبي ، باسواد خوشتيب با ادب تازه بايد خيلي هم دلشون بخواد كه با چنين جووني وصلت كنند، بعد گفتش راستي ميخواستم در مورد دختر خالم كه ديروز حرفشو زديم صحبت كنم اگه مايل باشي من واصته اين امر خير شوم آخه دختر خاله من دانشجوه  واسمش هم براي زيارت مكه مكرمه از طرف دانشگاه در اومده اگه مايل باشي من با اون درمورد اين قضيه صحبت كنم ، داشت خلاصه براي خودش بقول قديما مي بريد و مي دوخت كه من يهو گفتم خانم فلاني من قصد ازدواج ندارم اگه يه روزي هم اين تصميم رو بگيرم فقط شما رو ميگيرم ، اين حرفو كه زدم بنده خدا پشت گوشي به منومن افتاد چند ثانيه اي سكوت كرد بع با همون حسي كه بهش دست داده بود به من گفت من هم قصد ازدواج ندارم ، ولي دختر خاله ام خيلي دختر ....، ميخواست سر صحبت رو در مورد دختر خاله اش باز كنه كه من سريع گفتم مگه نگفتم اگه من بخوام ازدواج كن فقط با تو ازدواج ميكنم ، خانم فلاني گفت من يه مادر پير دارم ،میخواهم از مادر پیرم نگهداری کنم ، و تنها کسیه که توزنگیم دوسش دارم