گويند پادشاهي پيرمردي را ديد که با گستاخي و بي پروايي از فراز نهري مي پرد و جواني برنا از اين کار ناتوان است.در شگفت شد و او را به حضور خواست و علت را از او جويا شد.معلوم گشت که پيرمرد هزار دينار زر بر کمر دارد و زرها به او چنين قوت قلبي داده اند
بهلول و داروغه
داروغه بغداد در بين جمعي ادعا مي كرد تا به حال كسي نتوانسته است مرا گول بزند . بهلول در ميان آن جمع بود ، به داروغه گفت : گول زدن تو كار آساني است ، ولي به زحمتش نمي ارزد . داروغه گفت : چون از عهده بر نمي آئي ، اين حرف را ميزني . بهلول گفت : افسوس كه الساعه كار خيلي واجبي دارم ، والا همين الساعه تو را گول مي زدم . داروغه گفت : حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟ بهلول گفت : بلي . همين جا منتظر من باش ، فوري مي آيم . بهلول رفت و ديگر بازنگشت . داروغه پس از دو ساعت معطلي ، شروع كرد به فرياد كردن و گفت : اولين دفعه است كه اين ديوانه مرا اين قسم گول زد و و چندين ساعت بيجهت من را معطل كرد و از كار انداخت .
بهلول و صاحب حساب
بهلول به بصره رفت و چون در آن شهر آشنائي نداشت ، براي مدت كوتاهي اتاق اجاره كرد . اتاق از بس كهنه ساز و مخروبه بود ، با مختصر وزش باد يا باراني تيرهاي طاقش صدا مي كرد. بهلول پيش صاحب خانه رفته و گفت : اتاقي كه به من اجاره داده ايد بي اندازه خطرناك است ، زيرا به محض وزش مختصر بادي صدا از سقف وديوارش شنيده مي شود . صاحب خانه كه مردي شوخ بود در جواب بهلول گفت : عيبي ندارد ، شما مي دانيد كه تمام موجودات به موقع حمد وتسبيح خدا را مي گويند و اين صداي حمد و تسبيح اتاق است . بهلول گفت : صحيح است ، ولي چون تسبيح و تهليل موجودات به سجده منجر مي شود ، من از ترس سجده اتاق خواستم زود تر فكري بكنم .
بهلول و مستخدم
يكي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ، ماست خورده بود و قدري ماست به ريشش چسبيده بود بهلول از او سئوال كرد : چه خورده اي ؟ مستخدم با تمسخر گفت : كبوتر خورده ام . بهلول جواب داد : قبل از آنكه بگوئي من مي دانستم . مستخدم پرسيد : از كجا مي دانستي ؟ بهلول گفت : چون فضله آن بر ريشت پيدا بود .
سئوال بهلول درباره حضرت لوط
از بهلول سئوال كردند كه حضرت لوط پيغمبر ، از چه قومي بود ؟ گفت : از اسمش پيداست كه پيغمبر الوات و اراذل بوده است . گفتند : چرا چنين جسارتي به پيغمبر خدا مي كني ؟ گفت : به خود پيغمبر جسارتي نشده ، قومش را مي گويم و دروغ هم نگفتم .
بهلول و منجم
شخصي بنزد خليفه هارون الرشيد آمد و ادعاي دانستن علم نجوم كرد . بهلول كه در آن مجلس حاضر بود و اتفا قا آن منجم در كنار بهلول قرار گرفت . بهلول از او سئوال كرد : آيا مي تواني بگوئي در همسايگي تو چه كسي نشسته . آن مرد گفت : نمي دانم . بهلول گفت : تو كه همسايه ات را نمي شناسي ، چطور از ستاره هاي آسمان خبر مي دهي ؟ آن مرد از حرف بهلول جا خورده و مجلس را ترك كرد .
سئوال هارون از بهلول درباره شراب
روزي بهلول بر هارون وارد شده خليفه را ديد كه مشغول صرف شراب است . خليفه خواست خود را از خوردن حرام تبرئه نمايد ، لذا از بهلول سئوال كرد : اگر كسي انگور بخورد حرام است ؟ بهلول جواب داد: خير . خليفه گفت : بعد از خوردن انگور اگر آب هم بالاي آن بخورد چطور است ؟ بهلول جواب داد : اشكالي ندارد . باز خليفه گفت : بعد از خوردن انگور و آب مدتي هم در آفتاب بنشيند چطور است ؟ بهلول جواب داد : باز هم اشكالي ندارد . خليفه گفت : چطور همين انگور و آب را مدتي در آفتاب بگذارند حرام ميشود ؟ بهلول جواب داد : اگر قدري خاك بر سر انسان بريزند ، آيا به او صدمه مي زند ؟ خليفه گفت : خير . بهلول جواب داد : اگر مقداري آب روي آن خاكها بريزند ، اشكالي دارد ؟ خليفه گفت : خير . بهلول گفت : اگر همين آب و خاك را با هم مخلوط كنند و از آن خشتي بسازند و به سر انسان بزنند ، صدمه اي به كسي مي رسد يا خير ؟ خليفه گفت : البته كه سر انسان مي شكند . بهلول گفت : چنانكه از تركيب آب و خاك ، سر انسان مي شكند و به او صدمه مي رسد ، از تركيب آب و انگور هم متاعي بدست مي آيد كه شرع آن را حرام و نجس مي داند و از خوردن آن صدمه هاي فراوان به انسان وارد مي آيد و خورنده آن حد شرعي لازم دارد . خليفه از جواب بهلول متحير ماند و دستور داد تا بساط شراب را بر چينند .
حمام رفتن بهلول و هارون
روزي خليفه هارون الرشيد باتفاق بهلول به حمام رفت . خليفه از روي شوخي از بهلول سئوال كرد : اگر من غلام بودم ، چند ارزش داشتم ؟ بهلول جواب داد : پنجاه دينار . خليفه غضبناك شده و گفت : ديوانه ، فغقط لنگي كه بخود بسته ام پنجاه دينار ارزش دارد . بهلول جواب داد : من هم فقط لنگ را قيمت كردم ، وگرنه خليفه ارزشي ندارد !!
تاثير دعاي بهلول
آورده اند كه عربي شترش به مرض (پيسي ) مبتلا شده بود . به او توصيه نمودند تا روغن كرچك به او بمالد . عرب شتر را سوار شده تا به شهر رفته روغن بخرد ، نزديك شهر به بهلول برخورد نمود و چون سابقه دوستي با او داشت ، به بهلول گفت : شترم به مرض پيسي مبتلا شده و گفته اند روغن كرچك بمالم تا خوب شود ، اما من عقيده دارم كه تاثير نفس تو بهتر است ، استدعا ميكنم دعايي بخوان تا شتر من از اين مرض نجات پيدا كند بهلول جواب داد : اگر روغن كرچك بخري و با دعاي من مخلوط كني ممكن است شترت خوب شود ، والا دعاي تنها تاثيري نخواهد داشت .
سئوال و جواب هارون و بهلول
هارون الرشيد از سفر حج مراجعت مي كرد . بهلول در سر راه او ايستاده و منتظر بود و همين كه چشمش به هارون افتاد ، سه مرتبه به آواز بلند صدا زد : هارون ! هارون ! خليفه پرسيد : صاحب صدا كيست ؟ گفتند : بهلول مجنون است . هارون بهلول را صدا زد و چون به نزد هارون رسيد ، خليفه گفت : من كيستم ؟ بهلول گفت : تو آن كسي هستي كه اگر به ضعيفي در مشرق ظلم كنند ، تو را باز خواست خواهند نمود . هارون از شنيدن اين سخن به گريه افتاد و گفت : راست گفتي ، الحال از من حاجتي بخواه . بهلول گفت : حاجت من اين است كه گناهان مرا بخشيده و مرا داخل بهشت نمائي . هارون گفت : اين كار از عهده من خارج است ، ولي من مي توانم قرضهاي تو را ادا نمايم . بهلول گفت : قرض به قرض ادا نمي شود كه تو خود مقروض مردمي ، پس اموال مردم را به خودشان برگردانيد و سزاوار نيست كه مال مردم را بدهي . هارون گفت: دستور ميدهم كه براي تامين معاش تو حقوقي بدهند تا مادام العمربراحتي زندگي كني . بهلول گفت: ما همه بندگان وظيفه خوار خدا هستيم ، آيا ممكن است كه خداوند رزق تو را در نظر بگيرد و مرا فراموش كند
پند دادن بهلول به عبدالله مبارك
روزي عبدالله مبارك به قصد ديدن بهلول عاقل به صحرا رفته بهلول را ديد جلو رفته سلام كرد . بهلول جواب سلام داد . عبدالله مبارك عرض كرد : يا شيخ ، استدعا و التماس من آن است كه مرا پندي دهيكه در دنيا چگونه بايد زندگي كرد تا از معصيت دور بود ، چون من مردي گناهكارم و از عهده نفس خود بر نمي آيم ، راهي بنما تا از نفس مبارك تو رستگاري يابم . بهلول فرمود : يا عبدالله ،من خود سرگردانم و به خود درمانده ام ،از من چه توقع داري ، اگر من عقل داشتم مردم مرا ديوانه نمي گفتند ، سخن ديوانگان را چه اثري باشد كه قبول كنند ، برو ديگري را طلب كن كه عاقل باشد . عبدالله گفت : يا شيخ ، (ديوانه به كار خويشتن هشياراست ، سخن راست را از ديوانه بايد شنيد .) بهلول سر برداشت و گفت : اي عبدالله ، اول با من چهار شرط كن كه ( سخن ديوانه را بشنوي ، آنگاه تو را پندي و چيزي بگويم كه سبب رستگاري تو باشد و ديگر بر تو گناهي ننويسند . عرض كرد : آن چهار شرط كدام است ، بفرما تا قبول كنم . بهلول گفت : شرط اول آنكه وقتي گناه مي كني و خلاف امر خدا مي نمائي ، روزي او را نخوري . عبدالله گفت : پس رزق كه را بخورم ؟ بهلول گفت : تو مرد عاقلي باشي و دعوي بندگي مي كني و روزي خدا را مي خوري و خلاف حكم را مي كني ، خودت انصاف بده شرط بندگي چنين باشد ؟ عبدالله عرض كرد : حق فرمودي ، شرط دوم كدام است ؟ بهلول گفت : شرط دوم اين است كه هرگاه خواستي معصيت كني ، سعي كن كه در ملك او نباشي . عبدالله عرض كرد : اين از اولي مشكلتر است ، همه جا ملك و زمين خداست ، پس كجا بروم ؟ بهلول فرمود : بسيار زشت است كه رزق او خوري و در ملك او باشي و فرمان او نبري ، خود انصاف بده ، شرط بندگي اين باشد و حال آنكه خدا در فرمان خود فرموده است (علينا اصابهم ثم علينا حسابهم) عبدالله گفت : شرط سوم كدام است ؟ بهلول گفت : شرط سوم آن است كه اگر بخواهي گناهي و يا خلاف امر خدا نمائي ، جائي پنهان شو كه تو را نبيند و از حال تو واقف نشود ، آن وقت هرچه خواهي كن . عبدالله عرض كرد : اين از همه مشكلتر است ، حق تعالي به همه چيز دانا و بينا و در همه جا حاضر و ناظر است و هرچه بنده ميكند او ميبيند و مي داند. بهلول فرمود : پس تو مرد عاقلي بايد باشي ، خودت مي داني كه او همه جا حاضر است و ناظر است و به همه چيز دانا و بيناست ، پس زشت است روزي او خوري و در ملك او باشي و در حضور او نافرماني كني كه او خود مي داند و ميبيند ، با اين حال تو دعوي بندگي مي كني ، با آن كه قرآن فرموده : (ولا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون) يعني گمان مبر كه حق تعالي غافل است از هر عملي كه ظالمان ميكنند . عبدالله عرض كرد : درست فرمودي شرط چهارم كدام است : بهلول فرمود : شرط چهارم آن است كه در آن وقت كه ملك الموت ناگاه نزد تو آيد تا فرمان حق بجا آورد و قبض روح تو كن ، در آن ساعت بگو صبر كن تا اقوام را وداع كنم و از ايشان حلاليت حاصل كنم و توشه راه آخرت بردارم ، آن وقت قبض روحم كن . عبدالله عرض كرد : اين شرط از همه مشكلتر است ، ملك الموت كي در آن وقت دهد كه نفس برآرم . بهلول فرمود : اي مرد عاقل ، تو اين را ميداني كه مرگ را چاره نيست و به هيچ نوع او را از خود دور نتوان كرد و در آن دم ملك الموت امان ندهد ، ناگاه در عين معصيت پيك اجل دررسد و يك دم امان ندهد ، چنانكه حق تعالي فرموده : (فاذا جاء اجلهم لا يستا خرون ساعه و لا يستقدمون ) پس اي عبدالله ، سخن راست را از ديوانه بشنو و از خواب غفلت بيدار شو . از غرور و مستي بدر آي و به كار آخرت بپرداز ، كه راه دور و دراز در پيش است و از اين عمر كوتاه توشه بردار و كار امروز به فردا مينداز ، شايد كه به فردا نرسي ، همين دم را غنيمت شمار و اهمال در آخرت مكن ، امروز توشه آخرت بردار كه فردا در آنجا پشيماني سودي نداردچون عبدالله اين موعظه را شنيد ، سر در پيش افكنده در فكر فرو رفت . بهلول فرمود : اي عبدالله ، تو از من ديوانه پندي خواستي كه فردا بكارت آيد ، گوش كن تا برايت حجتي ومثلي بياورم، چرا سرت را بزير افكندي ، در روز قيامت در حسابگاه عرصات و با فرشتگان عذاب كه عذاب كه از تو سئوال خواهند كرد ، چه جواب مي دهي ؟ امروز كه در اينجا از حساب پاكي ، فردا در آنجا چه باكي داري . عبدالله سر رابرداشت و گفت : يا شيخ ، نصيحت تو را بجان و دل شنيدم و اين چهار شرط را قبول كردم ، ديگر بفرما و مرا مريد خود كن . بهلول فرمود : يا عبدالله ، بنده بايد هرچه كند بفرمان حق تعالي باشد و هرجه گويد و شنود ، بفرمان خداوند تبارك و تعالي باشد ، پس اين چنين بنده اي ، بنده خداست
بهلول و كتاب فلسفه
روزي بهلول به مسجد رفت . چون روز عيد بود ، جمع كثيري از مردم آمده بودند . بهلول خواست وارد شبستان مسجد شود ، ديد دم در كفشهاي فراواني جمع است . چون قبلا كفش او را دزديده بودند ، ترسيد مانند دفعات پيش كفش او را ببرند يا با كفشها ، عوض شود . به اين سبب كفشها را در دستمالي پيچيد و زير لباده خود پنهان كرد . وقتي وارد شبستان شد ، گوشه اي نشست . شخصي كه نزديك او نشسته بود ، بر آمدگي زيربغل و دستمال پيچيده شده بهلول را ديد و گفت : گمان ميكنم كتاب ذيقيمتي زير بغل داريد ، ممكن است بگوئيد چه كتابي است ؟ بهلول جواب داد : فلسفه است . آن مرد گفت : از كدام كتاب فروشي خريده ايد ؟ بهلول گفت : از كفاشي خريده ام .
به شكار رفتن بهلول و هارون
روزي خليفه هارون الرشيد و حمعي از درباريان به شكار رفته بودند ، بهلول نيز با آنها بود . در شكارگاه ، آهويي نمودار شد و خليفه تيري بسوي آهو انداخت ، ولي به شكار نخورد . بهلول گفت : احسنت ! خليفه غضبناك شده و گفت : مرا مسخره مي كني ؟ بهلول گفت : احسنت من به آهو بود كه خوب فرار كرد .
سئوال بهلول ، درباره شيطان
مردي زشت و بداخلاق از بهلول سئوال كرد : ميل دارم شيطان را ببينم . بهلول گفت : اگر آئينه اي در خانه نداري ، در آب زلال نگاه كن ، شيطان را خواهي ديد .
بهلول و مرد شياد
بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي كرد . مرد شيادي كه شنيده بود بهلول ديوانه است ، جلو آمد و گفت : اگر اين سكه را به من بدهي ، در عوض ده سكه كه به همين رنگ است به تو مي دهم . بهلول چون سكه هاي او را ديد ، دانست كه سكه هاي او مسي است و ارزشي ندارد . بهلول گفت : به يك شرط قبول مي كنم . بشرط آنكه سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني . مرد شياد قبول كرد و شروع به عرعر كرد . بهلول به او گفت : تو كه خر هستي فهميدي سكه هاي من طلاست و مال تو از مس ! چگونه مي خواهي ، من كه انسان هستم ، اين مطلب را ندانم . مرد شياد ، پا به فرار گذاشت .
مصاحبه بهلول وابوحنيفه
روزي ابوحنيفه در مدرسه مشغول تدريس بود ، بهلول هم در گوشه اي نشسته و به درس ابوحنيفه گوش مي داد . ابوحنيفه در بين درس گفتن اظهار كرد كه امام جعفر صادق (ع) سه مطلب را اظهار مي نمايد كه مورد تصديق من نمي باشد . آن سه مطلب بدين نحو است . اول آنكه مي گويد كه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنكه شيطان خودش از آتش خلق شده و چگونه ممكن است آتش او را معذب نمايد و جنس از جنس متاذي نميشود . دوم آنكه مي گويد خدا را نتوان ديد و حال آنكه چيزي كه موجود است بايد ديده شود ، پس خدا را با چشم مي توان ديد . سوم ميگويد : مكلف ، فاعل فعل خود است كه خودش اعمال را به جا مي آورد و حال آنكه تصور و شواهد بر خلاف اين است ، يعني عملي كه از بنده سر ميزند ، از جانب خداست و به بنده ربطي ندارد . چون ابوحنيفه اين مطلب را گفت ، بهلول كلوخي از زمين برداشت و بطرف ابوحنيفه پرتاب كرد . از قضا آن كلوخ به پيشاني ابوحنيفه خورد ، او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار كرد . شاگردان ابوحنيفه عقب او دويده ، او را گرفتند و چون با خليفه قرابت داشت ، او را نزد خليفه بردند و جريان را به او گفتند . بهلول جواب داد : ابوحنيفه را حاضر نمايند تا جواب او را بدهم . چون ابوحنيفه حاضر شد ، بهلول به او گفت : از من چه ستمي به تو رسيده ؟ ابوحنيفه گفت : كلوخي به پيشاني من زده اي و پيشاني و سر من درد گرفت . بهلول گفت : درد را مي تواني به من نشان دهي ؟ ابوحنيفه گفت : مگر مي شود درد را نشان داد ؟ بهلول جواب داد : تو خود مي گفتي موجود را كه وجود دارد بايد ديد و بر امام جعفر صادق (ع) اعتراض مي كردي و ميگفتي چه معني دارد كه خداي تعالي موجود باشد ولي او را نتوان ديد . ديگر آنكه تو در ادعاي خود كاذب و دروغگوي كه مي گوئي كلوخ سر تو را درد آورد ، زيرا كلوخ از جنس خاك است و توهم از خاك آفريده شدي ، پس چگونه از جنس خود متاذي مي شوي ؟ مطلب سوم خود گفتي كه افعال بندگان از خداوند است ، پس چگونه مي تواني مرا مقصر كني و مرا پيش خليفه آورده اي و از من شكايت داري و ادعاي قصاص مي نمائي ؟ ابوحنيفه چون سخن معقول بهلول را شنيد، شرمنده و خجل شده از مجلس خليفه بيرون آمد .
جايزه هارون به بهلول
روزي هارون الرشيد امر كرد تا جايزه اي به بهلول بدهند. چون جايزه را به او دادند نگرفت ،او را رد كرده و گفت : اين مال را به اشخاصي بدهيد كه از آنها گرفته ايد و اگر اين مال را به صاحبش برنگردانيد ، هر آئينه روزي خواهد رسيد كه از خليفه مطالبه شود ، ولي در آن روز دست خليفه خالي و چاره اي جز ندامت و پشيماني ندارد . هارون از شنيدن اين كلمات به خود لرزيد و به گريه افتاد و گفتار بهلول را تصديق كرد .
ملاقات بهلول و شيخ جنيد
شيخ جنيد بغدادي بعزم سفر از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او مي رفتند . شيخ از احوال بهلول پرسيد . مريدان گفتند : او مرد ديوانه اي است ، او را براي چه مي خواهي ؟ گفت : او را طلب كنيد و بياوريد كه مرا با او كاري است . جستجو كردند و او را در صحرائي يافتند و شيخ را پيش بهلول بردند . چون شيخ پيش او رفت ، بهلول را ديد كه خشتي بر زير سر نهاده و در مقام حيرت مانده . شيخ سلام كرده و بهلول جواب سلام او را داد . شيخ پرسيد : چه كسي گفت من جنيد بغدادي هستم ؟ بهلول گفت : توئي اي ابوالقاسم ؟ جواب داد : آري . فرمود : تو آن شيخ بغدادي هستي كه مردم را ارشاد مي كني ؟ گفت : آري . بهلول گفت : بگو ببينم ، غذا خوردن خود را مي داني ؟ شيخ گفت : اول (بسم الله) مي گويم و از جلوي خود مي خورم ولقمه را كوچك برمي دارم و بطرف راست دهان گذاشته و آهسته مي جوم . به لقمه ديگران نگاه نمي كنم و در موقع خوردن از ياد خدا غافل نمي شوم . هر لقمه اي كه مي خورم (الحمد الله) مي گويم و در اول و آخر غذا دست مي شويم . بهلول بر خواست و دامن بر شيخ افشاند و فرمود تو مي خواهي مرشد خلق باشي ؟ در صورتيكه هنوز غذا خوردن خود را نمي داني . اين مطلب را گفت و به راه افتاد . مريدان شيخ گفتند : يا شيخ ،اين مرد ديوانه است ! جنيد گفت : ديوانه اي است كه به كار خويشتن هشيار است و سخن راست را از او بايد شنيد . بدنبال او روان شد و گفت : مرا با او كاري است . چون بهلول به ويرانه اي رسيد ، نشست . جنيد به او رسيد و از بهلول پرسيد : چه كسي گفت شيخ بغدادي غذا خوردن خود را نمي داند ؟ بهلول فرمود : تو كه غذا خوردن خود را نمي داني ، آيا سخن گفتن خود را مي داني ؟ پاسخ داد : آري . بهلول پرسيد : چگونه سخن ميگوئي؟ شيخ گفت : سخن بقدر اندازه مي گويم و بي موقع و بي حساب نمي گويم ، بقدر فهم مستمعان مي گويم ، خلق را به خدا و رسول دعوت مي كنم ، چندان سخن نمي گويم كه مردم از من ملول بشوند و دقايق علوم ظاهرو باطن را رعايت مي كنم ، پس از آن هرچه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد . بهلول گفت : غذا خوردن كه نمي داني ، هيچ! سخن گفتن هم نمي داني . پس برخواست و دامن بر شيخ افشاند و برفت . مريدان بگفتند : يا شيخ ، ديدي اين مرد ديوانه است ، تو از ديوانه چه توقع داري ؟ شيخ جنيد گفت : مرا با او كار است ، شما نمي دانيد . باز به دنبال او رفت و به او رسيد . بهلول گفت : تو از من چه مي خواهي ؟ تو كه آداب غذا خوردن و سخن گفتن خود را نمي داني ، حتما آداب خوابيدن خود را مي داني ؟ گفت : آري ، مي دانم . بهلول گفت : بگو ببينم چگونه مي خوابي ؟ شيخ گفت : چون از نماز عشا و تعقيبات آن فارغ مي شوم ، داخل رخت خواب مي شوم . پس از آن هرچه آداب خوابيدن بود كه از بزرگان دين رسيده بيان كرد . بهلول گفت : فهميدم كه آداب خوابيدن هم نمي داني ! بهلول خواست بر خيزد ، جنيد دامنش را گرفت و گفت : اي بهلول من نمي دانم ، تو (قربه الي الله ) مرا بياموز . بهلول گفت : تو دعوي دانائي مي كردي و مي گفتي مي دانم ،لذا از تو كناره مي كردم ، اكنون به ناداني خود اعتراف كردي ، تو را مي آموزم . بدان : اينها كه تو گفتي همه فرع است ، و اصل شام خوردن آن است كه : لقمه حلال بايد باشد و اگر حرام شد ، صد مرتبه از اين آداب بجاي بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود . جنيد گفت : (جزاك الله خيرا). و اما سخن گفتن : بايد اول دل پاك باشد و نيت درست باشد و سخن گفتن براي رضاي خدا باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيائي باشد يا سخن بيهوده و هرزه باشد ، بهرطور كه بگوئي ، آن سخن وبال گردن تو باشد ، لذاسكوت و خاموشي بهتر و نيكو تر است . اصل اينست كه در وقت خوابيدن ، در دل تو بغض و كينه و حسد مسلمانان در دل تو نباشد ، حب دنيا و مال در دل تو نباشد و در ذكر حق باشي تا بخواب روي . جنيد دست بهلول را بوسيد و او را دعا كرد ، مريدان كه حال او را ديدند و بهلول را ديوانه مي دانستند ، خود را و عمل خود را فراموش كردند و عمل بهلول را كه گفته بود ، براي خود از سر گرفتند . نتيجه آن است كه هر فرد مسلماني بداند كه از آموختن چيزي كه نمي داند ننگ و عار نبايد داشت ، چنانكه شيخ جنيد از بهلول عاقل غذاخوردن ، سخن گفتن و خوابيدن را آموخت .
بهلول و قاضي
آورده اند كه كسي عزيمت سفر حج نمود . چون فرزندان كوچك داشت ، هزار دينار نزد قاضي برده و در حضور اعضاء (دارالقضاء) تسليم قاضي نمود و گفت : چنانچه در اين سفر مرا اجل در رسيد ، شما وصي من هستيد و آنچه ميل شما است به فرزندان من دهيد و چنانچه به سلامت باز آمدم ، امانت را خودم خواهم گرفت . چون از محضر قاضي بقصد سفر عزيمت نمود ، از قضاي الهي در راه در گذشت و چون فرزندان او بحد بلوغ و رشد رسيدند ، امانتي را كه از پدر نزد قاضي بود مطالبه كردند . قاضي گفت : بنا بر وصيت پدر شما كه در حضور جمعي نموده ، من هرچه دلم بخواهد به شما بايد بدهم . بنابراين ، فقط صد دينار به شما مي توانم بدهم . ايشان بناي داد و فرياد را گذاشتند . قاضي ، كساني را كه در آن محضر حاضر بودند و ديده بودند كه پدر بچه ها هزار دينار زر تسليم كرده ،حاضر كرد و به آنها گفت : شما گواه بوديد آن روز كه پدر بچه ها هزار دينار طلا به ما داد و وصيت نمود چنانچه در راه سفر به رحمت خدا رفتم ، هرچه دلت خواست از اين زرها به فرزندان من بده . آنها همگي گواه دادن كه چنين گفت . قاضي گفت : الحال بيش از صد دينار به شما نخواهم داد . آن بيچاره ها متحير ماندند و به هركس التجا كردند ، آنها براي اين حيله شرعي راهي پيدا نمي كردند ، تا اينكه خبر به بهلول رسيد . بهلول بچه ها را با خود نزد قاضي برد و گفت : چرا حق اين ايتام را نمي دهي ؟! قاضي گفت : پدرشان وصيت نموده آنچه من دلم بخواهد به ايشان بدهم و من صد دينار بيشتر دلم نميخواهد بدهم . بهلول به قاضي گفت : اي قاضي ! واقعيت اين است كه دلت نهصد دينار را مي خواهد ، و چون اينطور است ، لذا طبق وصيت پدر اين ايتام مي بايست نهصد دينار را بپردازي ، زيرا كه طبق خواسته دلت ، مبلغي كه مي بايست پرداخت كني ، نهصد دينار است - نه صد دينار . قاضي پس از شرمندگي بسيار مجبور به پرداخت نهصد دينار شد .
تعليم بهلول به يكي از دوستان
شخصي الاغ قشنگي جهت حاكم كوفه تحفه آورد . حاضرين مجلس به تعريف و توصيف الاغ پرداختند . يكي از حاضرين به شوخي گفت : من حاضرم به اين الاغ قشنگ ، خواندن بياموزم . حاكم از شنيدن اين سخن از كوره در رفت و به آن مرد گفت : الحال كه اين سخن را مي گوئي ، بايد از عهده آن بر آئي و چنانكه به اين الاغ خواندن بياموزي، به تو جايزه بزرگي مي دهم و چنانكه از عهده آن بر نيائي ، دستور مي دهم تو را بكشند . آن مرد از مزاح خود پشيمان شد و ناچار مدتي مهلت خواست . حاكم ده روز براي اين كار مهلت داد . آن مرد آن الاغ را برداشت و به خانه آورد ، حيران و سرگردان ، نمي دانست سرانجام اين كار به كجا خواهد رسيد . لاعلاج الاغ را در خانه گذاشت و به بازار آمد و در بين راه به بهلول رسيد و چون سابقه آشنائي با او داشت ، دست به دامان او زد و قضيه مجلس حاكم و الاغ را براي بهلول تعريف كرد . بهلول گفت : غم مدار ، علاج اين كار در دست من است و به تو هر طور دستور مي دهم ، عمل كن . سپس به او دستور داد تا يك روز تمام به الاغ غذا ندهد و يك روز مقداري جو ، وسط صفحات كتابي بگذار و آن كتاب را جلوي الاغ بگير و آن صفحات كتاب را ورق بزن . الاغ چون گرسنه است ،با زبان جوهاي صفحات كتاب را برداشته و اين عمل را هر روز به همين نحو تكرار كن تا روز دهم ، باز او را گرسنه نگهدار و وقتي به مجلس حاكم رفتي ، همان كتاب را با خودت نزد حاكم ببر . روزي كه پيش حاكم مي روي ، ديگر بين صفحات كتاب جو نگذار و آن كتاب را در حضور حاكم جلوي الاغ بگذار . آن مرد به همين دستور كه بهلول آموخت عمل كرد و چون روز موعود شد ، الاغ را برداشته با كتاب نزد حاكم برد و در حضور او و جمعي ديگر كتاب را جلوي الاغ گذاشت . چون الاغ كاملا گرسنه بود ، بعادت همه روزه كه بين صفحات جو بود ، با زبان تمام ورق هاي آن را باز كرد و چون به صفحه آخررسيد ، ديد بين آنها جو نيست و بناي عرعر را گذاشت و بدين وسيله خواست تا بفهماند كه گرسنه است و حاضرين مجلس و حاكم نمي دانستند كه چه ابتكاري در اين عمل شده و باور نمي كردند كه در حقيقت الاغ مي خواهد كتاب بخواند و همه در اين كار متعجب بودند ، ناچار حاكم بر وعده خود وفا نمود و انعام قابل توجهي به آن مرد داد و از عقوبت نجات يافت .
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ ساعت 15:49 توسط eagl
|