بهلول

خاصيت زر

 

گويند پادشاهي پيرمردي را ديد که با گستاخي و بي پروايي از فراز نهري مي پرد و جواني برنا از اين کار ناتوان است.در شگفت شد و او را به حضور خواست و علت را از او جويا شد.معلوم گشت که پيرمرد هزار دينار زر بر کمر دارد و زرها به او چنين قوت قلبي داده اند

 

بهلول و داروغه

 

داروغه بغداد در بين جمعي ادعا مي كرد تا به حال كسي نتوانسته است مرا گول بزند .
بهلول در ميان آن جمع بود ، به داروغه گفت :
گول زدن تو كار آساني است ، ولي به زحمتش نمي ارزد .
داروغه گفت :
چون از عهده بر نمي آئي ، اين حرف را ميزني .
بهلول گفت :
افسوس كه الساعه كار خيلي واجبي دارم ، والا همين الساعه تو را گول مي زدم .
داروغه گفت :
حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟
بهلول گفت :
بلي .
همين جا منتظر من باش ، فوري مي آيم .
بهلول رفت و ديگر بازنگشت .
داروغه پس از دو ساعت معطلي ، شروع كرد به فرياد كردن و گفت :
اولين دفعه است كه اين ديوانه مرا اين قسم گول زد و و چندين ساعت بيجهت من را معطل كرد و از كار انداخت .

 

 

 

بهلول و صاحب حساب

 

بهلول به بصره رفت و چون در آن شهر آشنائي نداشت ، براي مدت كوتاهي اتاق اجاره كرد .
اتاق از بس كهنه ساز و مخروبه بود ، با مختصر وزش باد يا باراني تيرهاي طاقش صدا مي كرد.
بهلول پيش صاحب خانه رفته و گفت :
اتاقي كه به من اجاره داده ايد بي اندازه خطرناك است ، زيرا به محض وزش مختصر بادي صدا از سقف وديوارش شنيده مي شود .
صاحب خانه كه مردي شوخ بود در جواب بهلول گفت :
عيبي ندارد ، شما مي دانيد كه تمام موجودات به موقع حمد وتسبيح خدا را مي گويند و اين صداي حمد و تسبيح اتاق است .
بهلول گفت :
صحيح است ، ولي چون تسبيح و تهليل موجودات به سجده منجر مي شود ، من از ترس سجده اتاق خواستم زود تر فكري بكنم .

 

 

 

 

بهلول و مستخدم

 

يكي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ، ماست خورده بود و قدري ماست به ريشش چسبيده بود بهلول از او سئوال كرد :
چه خورده اي ؟
مستخدم با تمسخر گفت :
كبوتر خورده ام .
بهلول جواب داد :
قبل از آنكه بگوئي من مي دانستم .
مستخدم پرسيد :
از كجا مي دانستي ؟
بهلول گفت :
چون فضله آن بر ريشت پيدا بود .

 

 

 

 

 

سئوال بهلول درباره حضرت لوط

 

از بهلول سئوال كردند كه حضرت لوط پيغمبر ، از چه قومي بود ؟
گفت :
از اسمش پيداست كه پيغمبر الوات و اراذل بوده است .
گفتند :
چرا چنين جسارتي به پيغمبر خدا مي كني ؟
گفت :
به خود پيغمبر جسارتي نشده ، قومش را مي گويم و دروغ هم نگفتم .

 

 

 

 

 

بهلول و منجم

 

شخصي بنزد خليفه هارون الرشيد آمد و ادعاي دانستن علم نجوم كرد .
بهلول كه در آن مجلس حاضر بود و اتفا قا آن منجم در كنار بهلول قرار گرفت .
بهلول از او سئوال كرد :
آيا مي تواني بگوئي در همسايگي تو چه كسي نشسته .
آن مرد گفت :
نمي دانم .
بهلول گفت :
تو كه همسايه ات را نمي شناسي ، چطور از ستاره هاي آسمان خبر مي دهي ؟
آن مرد از حرف بهلول جا خورده و مجلس را ترك كرد .

 

 

 

 

سئوال هارون از بهلول درباره شراب

 

روزي بهلول بر هارون وارد شده خليفه را ديد كه مشغول صرف شراب است .
خليفه خواست خود را از خوردن حرام تبرئه نمايد ، لذا از بهلول سئوال كرد :
اگر كسي انگور بخورد حرام است ؟
بهلول جواب داد:
خير .
خليفه گفت :
بعد از خوردن انگور اگر آب هم بالاي آن بخورد چطور است ؟
بهلول جواب داد :
اشكالي ندارد .
باز خليفه گفت :
بعد از خوردن انگور و آب مدتي هم در آفتاب بنشيند چطور است ؟
بهلول جواب داد :
باز هم اشكالي ندارد .
خليفه گفت :
چطور همين انگور و آب را مدتي در آفتاب بگذارند حرام ميشود ؟
بهلول جواب داد :
اگر قدري خاك بر سر انسان بريزند ، آيا به او صدمه مي زند ؟
خليفه گفت :
خير .
بهلول جواب داد :
اگر مقداري آب روي آن خاكها بريزند ، اشكالي دارد ؟
خليفه گفت :
خير .
بهلول گفت :
اگر همين آب و خاك را با هم مخلوط كنند و از آن خشتي بسازند و به سر انسان بزنند ، صدمه اي به كسي مي رسد يا خير ؟
خليفه گفت :
البته كه سر انسان مي شكند .
بهلول گفت :
چنانكه از تركيب آب و خاك ، سر انسان مي شكند و به او صدمه مي رسد ، از تركيب آب و انگور هم متاعي بدست مي آيد كه شرع آن را حرام و نجس مي داند و از خوردن آن صدمه هاي فراوان به انسان وارد مي آيد و خورنده آن حد شرعي لازم دارد .
خليفه از جواب بهلول متحير ماند و دستور داد تا بساط شراب را بر چينند .

 

 

 

 

 

حمام رفتن بهلول و هارون

 

روزي خليفه هارون الرشيد باتفاق بهلول به حمام رفت .
خليفه از روي شوخي از بهلول سئوال كرد :
اگر من غلام بودم ، چند ارزش داشتم ؟
بهلول جواب داد :
پنجاه دينار .
خليفه غضبناك شده و گفت :
ديوانه ، فغقط لنگي كه بخود بسته ام پنجاه دينار ارزش دارد .
بهلول جواب داد :
من هم فقط لنگ را قيمت كردم ، وگرنه خليفه ارزشي ندارد !!

 

 

تاثير دعاي بهلول

 

آورده اند كه عربي شترش به مرض (پيسي ) مبتلا شده بود .
به او توصيه نمودند تا روغن كرچك به او بمالد .
عرب شتر را سوار شده تا به شهر رفته روغن بخرد ، نزديك شهر به بهلول برخورد نمود و چون سابقه دوستي با او داشت ، به بهلول گفت :
شترم به مرض پيسي مبتلا شده و گفته اند روغن كرچك بمالم تا خوب شود ، اما من عقيده دارم كه تاثير نفس تو بهتر است ، استدعا ميكنم دعايي بخوان تا شتر من از اين مرض نجات پيدا كند بهلول جواب داد :
اگر روغن كرچك بخري و با دعاي من مخلوط كني ممكن است شترت خوب شود ، والا دعاي تنها تاثيري نخواهد داشت .

 

 

 

 

سئوال و جواب هارون و بهلول

 

هارون الرشيد از سفر حج مراجعت مي كرد .
بهلول در سر راه او ايستاده و منتظر بود و همين كه چشمش به هارون افتاد ، سه مرتبه به آواز بلند صدا زد :
هارون ! هارون !
خليفه پرسيد :
صاحب صدا كيست ؟
گفتند :
بهلول مجنون است .
هارون بهلول را صدا زد و چون به نزد هارون رسيد ، خليفه گفت :
من كيستم ؟
بهلول گفت :
تو آن كسي هستي كه اگر به ضعيفي در مشرق ظلم كنند ، تو را باز خواست خواهند نمود .
هارون از شنيدن اين سخن به گريه افتاد و گفت :
راست گفتي ، الحال از من حاجتي بخواه .
بهلول گفت :
حاجت من اين است كه گناهان مرا بخشيده و مرا داخل بهشت نمائي .
هارون گفت :
اين كار از عهده من خارج است ، ولي من مي توانم قرضهاي تو را ادا نمايم .
بهلول گفت :
قرض به قرض ادا نمي شود كه تو خود مقروض مردمي ، پس اموال مردم را به خودشان برگردانيد و سزاوار نيست كه مال مردم را بدهي .
هارون گفت:
دستور ميدهم كه براي تامين معاش تو حقوقي بدهند تا مادام العمربراحتي زندگي كني .
بهلول گفت:
ما همه بندگان وظيفه خوار خدا هستيم ، آيا ممكن است كه خداوند رزق تو را در نظر بگيرد و مرا فراموش كند

 

پند دادن بهلول به عبدالله مبارك

روزي عبدالله مبارك به قصد ديدن بهلول عاقل به صحرا رفته بهلول را ديد جلو رفته سلام كرد . بهلول جواب سلام داد .
عبدالله مبارك عرض كرد :
يا شيخ ، استدعا و التماس من آن است كه مرا پندي دهيكه در دنيا چگونه بايد زندگي كرد تا از معصيت دور بود ، چون من مردي گناهكارم و از عهده نفس خود بر نمي آيم ، راهي بنما تا از نفس مبارك تو رستگاري يابم .
بهلول فرمود :
يا عبدالله ،من خود سرگردانم و به خود درمانده ام ،از من چه توقع داري ، اگر من عقل داشتم مردم مرا ديوانه نمي گفتند ، سخن ديوانگان را چه اثري باشد كه قبول كنند ، برو ديگري را طلب كن كه عاقل باشد .
عبدالله گفت :
يا شيخ ، (ديوانه به كار خويشتن هشياراست ، سخن راست را از ديوانه بايد شنيد .)
بهلول سر برداشت و گفت : اي عبدالله ، اول با من چهار شرط كن كه ( سخن ديوانه را بشنوي ، آنگاه تو را پندي و چيزي بگويم كه سبب رستگاري تو باشد و ديگر بر تو گناهي ننويسند .
عرض كرد :
آن چهار شرط كدام است ، بفرما تا قبول كنم .
بهلول گفت :
شرط اول آنكه وقتي گناه مي كني و خلاف امر خدا مي نمائي ، روزي او را نخوري .
عبدالله گفت :
پس رزق كه را بخورم ؟
بهلول گفت :
تو مرد عاقلي باشي و دعوي بندگي مي كني و روزي خدا را مي خوري و خلاف حكم را مي كني ، خودت انصاف بده شرط بندگي چنين باشد ؟
عبدالله عرض كرد :
حق فرمودي ، شرط دوم كدام است ؟
بهلول گفت :
شرط دوم اين است كه هرگاه خواستي معصيت كني ، سعي كن كه در ملك او نباشي .
عبدالله عرض كرد :
اين از اولي مشكلتر است ، همه جا ملك و زمين خداست ، پس كجا بروم ؟
بهلول فرمود :
بسيار زشت است كه رزق او خوري و در ملك او باشي و فرمان او نبري ، خود انصاف بده ،
شرط بندگي اين باشد و حال آنكه خدا در فرمان خود فرموده است (علينا اصابهم ثم علينا حسابهم)
عبدالله گفت :
شرط سوم كدام است ؟
بهلول گفت : شرط سوم آن است كه اگر بخواهي گناهي و يا خلاف امر خدا نمائي ، جائي پنهان شو كه تو را نبيند و از حال تو واقف نشود ، آن وقت هرچه خواهي كن .
عبدالله عرض كرد : اين از همه مشكلتر است ، حق تعالي به همه چيز دانا و بينا و در همه جا حاضر و ناظر است و هرچه بنده ميكند او ميبيند و مي داند.
بهلول فرمود :
پس تو مرد عاقلي بايد باشي ، خودت مي داني كه او همه جا حاضر است و ناظر است و به همه چيز دانا و بيناست ، پس زشت است روزي او خوري و در ملك او باشي و در حضور او نافرماني كني كه او خود مي داند و ميبيند ، با اين حال تو دعوي بندگي مي كني ، با آن كه قرآن فرموده :
(ولا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون)
يعني گمان مبر كه حق تعالي غافل است از هر عملي كه ظالمان ميكنند .
عبدالله عرض كرد :
درست فرمودي شرط چهارم كدام است :
بهلول فرمود :
شرط چهارم آن است كه در آن وقت كه ملك الموت ناگاه نزد تو آيد تا فرمان حق بجا آورد و قبض روح تو كن ، در آن ساعت بگو صبر كن تا اقوام را وداع كنم و از ايشان حلاليت حاصل كنم و توشه راه آخرت بردارم ، آن وقت قبض روحم كن .
عبدالله عرض كرد :
اين شرط از همه مشكلتر است ، ملك الموت كي در آن وقت دهد كه نفس برآرم .
بهلول فرمود :
اي مرد عاقل ، تو اين را ميداني كه مرگ را چاره نيست و به هيچ نوع او را از خود دور نتوان كرد و در آن دم ملك الموت امان ندهد ، ناگاه در عين معصيت پيك اجل دررسد و يك دم امان ندهد ، چنانكه حق تعالي فرموده :
(فاذا جاء اجلهم لا يستا خرون ساعه و لا يستقدمون )
پس اي عبدالله ، سخن راست را از ديوانه بشنو و از خواب غفلت بيدار شو .
از غرور و مستي بدر آي و به كار آخرت بپرداز ، كه راه دور و دراز در پيش است و از اين عمر كوتاه توشه بردار و كار امروز به فردا مينداز ، شايد كه به فردا نرسي ، همين دم را غنيمت شمار و اهمال در آخرت مكن ، امروز توشه آخرت بردار كه فردا در آنجا پشيماني سودي نداردچون عبدالله اين موعظه را شنيد ، سر در پيش افكنده در فكر فرو رفت .
بهلول فرمود :
اي عبدالله ، تو از من ديوانه پندي خواستي كه فردا بكارت آيد ، گوش كن تا برايت حجتي ومثلي بياورم، چرا سرت را بزير افكندي ، در روز قيامت در حسابگاه عرصات و با فرشتگان عذاب كه عذاب كه از تو سئوال خواهند كرد ، چه جواب مي دهي ؟
امروز كه در اينجا از حساب پاكي ، فردا در آنجا چه باكي داري .
عبدالله سر رابرداشت و گفت :
يا شيخ ، نصيحت تو را بجان و دل شنيدم و اين چهار شرط را قبول كردم ، ديگر بفرما و مرا مريد خود كن .
بهلول فرمود :
يا عبدالله ، بنده بايد هرچه كند بفرمان حق تعالي باشد و هرجه گويد و شنود ، بفرمان خداوند تبارك و تعالي باشد ، پس اين چنين بنده اي ، بنده خداست

بهلول و كتاب فلسفه

روزي بهلول به مسجد رفت .
چون روز عيد بود ، جمع كثيري از مردم آمده بودند .
بهلول خواست وارد شبستان مسجد شود ، ديد دم در كفشهاي فراواني جمع است .
چون قبلا كفش او را دزديده بودند ، ترسيد مانند دفعات پيش كفش او را ببرند يا با كفشها ، عوض شود .
به اين سبب كفشها را در دستمالي پيچيد و زير لباده خود پنهان كرد .
وقتي وارد شبستان شد ، گوشه اي نشست .
شخصي كه نزديك او نشسته بود ، بر آمدگي زيربغل و دستمال پيچيده شده بهلول را ديد و
گفت :
گمان ميكنم كتاب ذيقيمتي زير بغل داريد ، ممكن است بگوئيد چه كتابي است ؟
بهلول جواب داد :
فلسفه است .
آن مرد گفت :
از كدام كتاب فروشي خريده ايد ؟
بهلول گفت :
از كفاشي خريده ام .

به شكار رفتن بهلول و هارون

روزي خليفه هارون الرشيد و حمعي از درباريان به شكار رفته بودند ، بهلول نيز با آنها بود .
در شكارگاه ، آهويي نمودار شد و خليفه تيري بسوي آهو انداخت ، ولي به شكار نخورد .
بهلول گفت :
احسنت !
خليفه غضبناك شده و گفت :
مرا مسخره مي كني ؟
بهلول گفت :
احسنت من به آهو بود كه خوب فرار كرد .

سئوال بهلول ، درباره شيطان

مردي زشت و بداخلاق از بهلول سئوال كرد :
ميل دارم شيطان را ببينم .
بهلول گفت :
اگر آئينه اي در خانه نداري ، در آب زلال نگاه كن ، شيطان را خواهي ديد .

بهلول و مرد شياد

بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي كرد .
مرد شيادي كه شنيده بود بهلول ديوانه است ، جلو آمد و گفت :
اگر اين سكه را به من بدهي ، در عوض ده سكه كه به همين رنگ است به تو مي دهم .
بهلول چون سكه هاي او را ديد ، دانست كه سكه هاي او مسي است و ارزشي ندارد .
بهلول گفت :
به يك شرط قبول مي كنم .
بشرط آنكه سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني .
مرد شياد قبول كرد و شروع به عرعر كرد .
بهلول به او گفت :
تو كه خر هستي فهميدي سكه هاي من طلاست و مال تو از مس ! چگونه مي خواهي ، من كه انسان هستم ، اين مطلب را ندانم .
مرد شياد ، پا به فرار گذاشت .

مصاحبه بهلول وابوحنيفه

روزي ابوحنيفه در مدرسه مشغول تدريس بود ، بهلول هم در گوشه اي نشسته و به درس ابوحنيفه گوش مي داد .
ابوحنيفه در بين درس گفتن اظهار كرد كه امام جعفر صادق (ع) سه مطلب را اظهار مي نمايد كه مورد تصديق من نمي باشد .
آن سه مطلب بدين نحو است .
اول آنكه مي گويد كه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنكه شيطان خودش از آتش خلق شده و چگونه ممكن است آتش او را معذب نمايد و جنس از جنس متاذي نميشود .
دوم آنكه مي گويد خدا را نتوان ديد و حال آنكه چيزي كه موجود است بايد ديده شود ، پس خدا را با چشم مي توان ديد .
سوم ميگويد : مكلف ، فاعل فعل خود است كه خودش اعمال را به جا مي آورد و حال آنكه تصور و شواهد بر خلاف اين است ، يعني عملي كه از بنده سر ميزند ، از جانب خداست و به بنده ربطي ندارد .
چون ابوحنيفه اين مطلب را گفت ، بهلول كلوخي از زمين برداشت و بطرف ابوحنيفه پرتاب كرد .
از قضا آن كلوخ به پيشاني ابوحنيفه خورد ، او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار كرد .
شاگردان ابوحنيفه عقب او دويده ، او را گرفتند و چون با خليفه قرابت داشت ، او را نزد خليفه بردند و جريان را به او گفتند .
بهلول جواب داد :
ابوحنيفه را حاضر نمايند تا جواب او را بدهم .
چون ابوحنيفه حاضر شد ، بهلول به او گفت :
از من چه ستمي به تو رسيده ؟
ابوحنيفه گفت :
كلوخي به پيشاني من زده اي و پيشاني و سر من درد گرفت .
بهلول گفت :
درد را مي تواني به من نشان دهي ؟
ابوحنيفه گفت :
مگر مي شود درد را نشان داد ؟
بهلول جواب داد :
تو خود مي گفتي موجود را كه وجود دارد بايد ديد و بر امام جعفر صادق (ع) اعتراض مي كردي و ميگفتي چه معني دارد كه خداي تعالي موجود باشد ولي او را نتوان ديد . ديگر آنكه تو در ادعاي خود كاذب و دروغگوي كه مي گوئي كلوخ سر تو را درد آورد ، زيرا كلوخ از جنس خاك است و توهم از خاك آفريده شدي ، پس چگونه از جنس خود متاذي مي شوي ؟
مطلب سوم خود گفتي كه افعال بندگان از خداوند است ، پس چگونه مي تواني مرا مقصر كني و مرا پيش خليفه آورده اي و از من شكايت داري و ادعاي قصاص مي نمائي ؟
ابوحنيفه چون سخن معقول بهلول را شنيد، شرمنده و خجل شده از مجلس خليفه بيرون آمد .

جايزه هارون به بهلول

روزي هارون الرشيد امر كرد تا جايزه اي به بهلول بدهند.
چون جايزه را به او دادند نگرفت ،او را رد كرده و گفت :
اين مال را به اشخاصي بدهيد كه از آنها گرفته ايد و اگر اين مال را به صاحبش برنگردانيد ، هر آئينه روزي خواهد رسيد كه از خليفه مطالبه شود ، ولي در آن روز دست خليفه خالي و چاره اي جز ندامت و پشيماني ندارد .
هارون از شنيدن اين كلمات به خود لرزيد و به گريه افتاد و گفتار بهلول را تصديق كرد .

ملاقات بهلول و شيخ جنيد

شيخ جنيد بغدادي بعزم سفر از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او مي رفتند .
شيخ از احوال بهلول پرسيد .
مريدان گفتند :
او مرد ديوانه اي است ، او را براي چه مي خواهي ؟
گفت :
او را طلب كنيد و بياوريد كه مرا با او كاري است .
جستجو كردند و او را در صحرائي يافتند و شيخ را پيش بهلول بردند .
چون شيخ پيش او رفت ، بهلول را ديد كه خشتي بر زير سر نهاده و در مقام حيرت مانده .
شيخ سلام كرده و بهلول جواب سلام او را داد .
شيخ پرسيد :
چه كسي گفت من جنيد بغدادي هستم ؟
بهلول گفت :
توئي اي ابوالقاسم ؟
جواب داد :
آري .
فرمود :
تو آن شيخ بغدادي هستي كه مردم را ارشاد مي كني ؟
گفت :
آري .
بهلول گفت :
بگو ببينم ، غذا خوردن خود را مي داني ؟
شيخ گفت :
اول (بسم الله) مي گويم و از جلوي خود مي خورم ولقمه را كوچك برمي دارم و بطرف راست دهان گذاشته و آهسته مي جوم .
به لقمه ديگران نگاه نمي كنم و در موقع خوردن از ياد خدا غافل نمي شوم .
هر لقمه اي كه مي خورم (الحمد الله) مي گويم و در اول و آخر غذا دست مي شويم .
بهلول بر خواست و دامن بر شيخ افشاند و فرمود تو مي خواهي مرشد خلق باشي ؟ در صورتيكه هنوز غذا خوردن خود را نمي داني .
اين مطلب را گفت و به راه افتاد .
مريدان شيخ گفتند :
يا شيخ ،اين مرد ديوانه است !
جنيد گفت :
ديوانه اي است كه به كار خويشتن هشيار است و سخن راست را از او بايد شنيد .
بدنبال او روان شد و گفت :
مرا با او كاري است .
چون بهلول به ويرانه اي رسيد ، نشست .
جنيد به او رسيد و از بهلول پرسيد :
چه كسي گفت شيخ بغدادي غذا خوردن خود را نمي داند ؟
بهلول فرمود :
تو كه غذا خوردن خود را نمي داني ، آيا سخن گفتن خود را مي داني ؟
پاسخ داد :
آري .
بهلول پرسيد :
چگونه سخن ميگوئي؟
شيخ گفت :
سخن بقدر اندازه مي گويم و بي موقع و بي حساب نمي گويم ، بقدر فهم مستمعان مي گويم ، خلق را به خدا و رسول دعوت مي كنم ، چندان سخن نمي گويم كه مردم از من ملول بشوند و دقايق علوم ظاهرو باطن را رعايت مي كنم ، پس از آن هرچه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد .
بهلول گفت :
غذا خوردن كه نمي داني ، هيچ! سخن گفتن هم نمي داني .
پس برخواست و دامن بر شيخ افشاند و برفت .
مريدان بگفتند :
يا شيخ ، ديدي اين مرد ديوانه است ، تو از ديوانه چه توقع داري ؟
شيخ جنيد گفت :
مرا با او كار است ، شما نمي دانيد .
باز به دنبال او رفت و به او رسيد .
بهلول گفت :
تو از من چه مي خواهي ؟
تو كه آداب غذا خوردن و سخن گفتن خود را نمي داني ، حتما آداب خوابيدن خود را مي داني ؟
گفت :
آري ، مي دانم .
بهلول گفت :
بگو ببينم چگونه مي خوابي ؟
شيخ گفت :
چون از نماز عشا و تعقيبات آن فارغ مي شوم ، داخل رخت خواب مي شوم .
پس از آن هرچه آداب خوابيدن بود كه از بزرگان دين رسيده بيان كرد .
بهلول گفت :
فهميدم كه آداب خوابيدن هم نمي داني !
بهلول خواست بر خيزد ، جنيد دامنش را گرفت و گفت :
اي بهلول من نمي دانم ، تو (قربه الي الله ) مرا بياموز .
بهلول گفت :
تو دعوي دانائي مي كردي و مي گفتي مي دانم ،لذا از تو كناره مي كردم ، اكنون به ناداني خود اعتراف كردي ، تو را مي آموزم .
بدان : اينها كه تو گفتي همه فرع است ، و اصل شام خوردن آن است كه :
لقمه حلال بايد باشد و اگر حرام شد ، صد مرتبه از اين آداب بجاي بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود .
جنيد گفت :
(جزاك الله خيرا).
و اما سخن گفتن :
بايد اول دل پاك باشد و نيت درست باشد و سخن گفتن براي رضاي خدا باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيائي باشد يا سخن بيهوده و هرزه باشد ، بهرطور كه بگوئي ، آن سخن وبال گردن تو باشد ، لذاسكوت و خاموشي بهتر و نيكو تر است .
اصل اينست كه در وقت خوابيدن ، در دل تو بغض و كينه و حسد مسلمانان در دل تو نباشد ، حب دنيا و مال در دل تو نباشد و در ذكر حق باشي تا بخواب روي .
جنيد دست بهلول را بوسيد و او را دعا كرد ، مريدان كه حال او را ديدند و بهلول را ديوانه مي دانستند ، خود را و عمل خود را فراموش كردند و عمل بهلول را كه گفته بود ، براي خود از سر گرفتند .
نتيجه آن است كه هر فرد مسلماني بداند كه از آموختن چيزي كه نمي داند ننگ و عار نبايد داشت ، چنانكه شيخ جنيد از بهلول عاقل غذاخوردن ، سخن گفتن و خوابيدن را آموخت .

بهلول و قاضي

آورده اند كه كسي عزيمت سفر حج نمود .
چون فرزندان كوچك داشت ، هزار دينار نزد قاضي برده و در حضور اعضاء (دارالقضاء) تسليم قاضي نمود و گفت :
چنانچه در اين سفر مرا اجل در رسيد ، شما وصي من هستيد و آنچه ميل شما است به فرزندان من دهيد و چنانچه به سلامت باز آمدم ، امانت را خودم خواهم گرفت .
چون از محضر قاضي بقصد سفر عزيمت نمود ، از قضاي الهي در راه در گذشت و چون فرزندان او بحد بلوغ و رشد رسيدند ، امانتي را كه از پدر نزد قاضي بود مطالبه كردند .
قاضي گفت :
بنا بر وصيت پدر شما كه در حضور جمعي نموده ، من هرچه دلم بخواهد به شما بايد بدهم .
بنابراين ، فقط صد دينار به شما مي توانم بدهم .
ايشان بناي داد و فرياد را گذاشتند .
قاضي ، كساني را كه در آن محضر حاضر بودند و ديده بودند كه پدر بچه ها هزار دينار زر تسليم كرده ،حاضر كرد و به آنها گفت :
شما گواه بوديد آن روز كه پدر بچه ها هزار دينار طلا به ما داد و وصيت نمود چنانچه در راه سفر به رحمت خدا رفتم ، هرچه دلت خواست از اين زرها به فرزندان من بده .
آنها همگي گواه دادن كه چنين گفت .
قاضي گفت :
الحال بيش از صد دينار به شما نخواهم داد .
آن بيچاره ها متحير ماندند و به هركس التجا كردند ، آنها براي اين حيله شرعي راهي پيدا نمي كردند ، تا اينكه خبر به بهلول رسيد .
بهلول بچه ها را با خود نزد قاضي برد و گفت :
چرا حق اين ايتام را نمي دهي ؟!
قاضي گفت :
پدرشان وصيت نموده آنچه من دلم بخواهد به ايشان بدهم و من صد دينار بيشتر دلم نميخواهد بدهم .
بهلول به قاضي گفت :
اي قاضي ! واقعيت اين است كه دلت نهصد دينار را مي خواهد ، و چون اينطور است ، لذا طبق وصيت پدر اين ايتام مي بايست نهصد دينار را بپردازي ، زيرا كه طبق خواسته دلت ، مبلغي كه مي بايست پرداخت كني ، نهصد دينار است - نه صد دينار .
قاضي پس از شرمندگي بسيار مجبور به پرداخت نهصد دينار شد .

تعليم بهلول به يكي از دوستان

شخصي الاغ قشنگي جهت حاكم كوفه تحفه آورد .
حاضرين مجلس به تعريف و توصيف الاغ پرداختند .
يكي از حاضرين به شوخي گفت :
من حاضرم به اين الاغ قشنگ ، خواندن بياموزم .
حاكم از شنيدن اين سخن از كوره در رفت و به آن مرد گفت :
الحال كه اين سخن را مي گوئي ، بايد از عهده آن بر آئي و چنانكه به اين الاغ خواندن بياموزي، به تو جايزه بزرگي مي دهم و چنانكه از عهده آن بر نيائي ، دستور مي دهم تو را بكشند .
آن مرد از مزاح خود پشيمان شد و ناچار مدتي مهلت خواست .
حاكم ده روز براي اين كار مهلت داد .
آن مرد آن الاغ را برداشت و به خانه آورد ، حيران و سرگردان ، نمي دانست سرانجام اين كار به كجا خواهد رسيد . لاعلاج الاغ را در خانه گذاشت و به بازار آمد و در بين راه به بهلول رسيد و چون سابقه آشنائي با او داشت ، دست به دامان او زد و قضيه مجلس حاكم و الاغ را براي بهلول تعريف كرد .
بهلول گفت :
غم مدار ، علاج اين كار در دست من است و به تو هر طور دستور مي دهم ، عمل كن .
سپس به او دستور داد تا يك روز تمام به الاغ غذا ندهد و يك روز مقداري جو ، وسط صفحات كتابي بگذار و آن كتاب را جلوي الاغ بگير و آن صفحات كتاب را ورق بزن .
الاغ چون گرسنه است ،‌با زبان جوهاي صفحات كتاب را برداشته و اين عمل را هر روز به همين نحو تكرار كن تا روز دهم ، باز او را گرسنه نگهدار و وقتي به مجلس حاكم رفتي ، همان كتاب را با خودت نزد حاكم ببر .
روزي كه پيش حاكم مي روي ، ديگر بين صفحات كتاب جو نگذار و آن كتاب را در حضور حاكم جلوي الاغ بگذار .
آن مرد به همين دستور كه بهلول آموخت عمل كرد و چون روز موعود شد ، الاغ را برداشته با كتاب نزد حاكم برد و در حضور او و جمعي ديگر كتاب را جلوي الاغ گذاشت .
چون الاغ كاملا گرسنه بود ، بعادت همه روزه كه بين صفحات جو بود ، با زبان تمام ورق هاي آن را باز كرد و چون به صفحه آخررسيد ، ديد بين آنها جو نيست و بناي عرعر را گذاشت و بدين وسيله خواست تا بفهماند كه گرسنه است و حاضرين مجلس و حاكم نمي دانستند كه چه ابتكاري در اين عمل شده و باور نمي كردند كه در حقيقت الاغ مي خواهد كتاب بخواند و همه در اين كار متعجب بودند ، ناچار حاكم بر وعده خود وفا نمود و انعام قابل توجهي به آن مرد داد و از عقوبت نجات يافت .

اشک

 ای اشک دوباره در دلم درد شدی     

                        تا دیده ی من رسیدی و سرد شدی

از کودکی ام هر آنزمان خواستمت    

                         گفتند دگر گریه نکن مرد شدی


ادامه نوشته